سرای پر ز ویرانی پر از اندوه و ماتم باش
به غم خو کرده ای عمری سحر بر بسترت آید
ملک چون قبض روحت کرد بشین آرام و آدم باش
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هنوز زنده ام و نفس می کشم ( به کوری دشمنان! ) همچنان در حال خدمتم و گویی پایانی ندارد این سربازی
کاش می شد سهم من از زندگی ...... بیش از این غم ناله و نفرین شود
یا که شب های دراز و تار من ...... با شقایق های ناز آذین شود
کاش می شد بر درختم اندکی ...... رویشی آرام سهم برگ بود
حیف آخر ساز زشت روزگار ...... مدتی آیینه دارمرگ بود
حکمت بودن من ...... دیدن درد و رنجه
قدرت و محکمیمو ...... دنیا داره می سنجه
توی سکوت و سرما ..... ندیدم این سرابو
نمی تونم ندارم ...... تحمل عذابو
دیگه فایده نداره ...... بودن این زندگی
من می تونم نباشم ...... مایه ی شرمندگی
باید تمومش کنم ...... باید برم از اینجا
باید برم نباشم ...... زحمت ندم به دنیا
در هر صورت عید رو به همه تبریک می گم.امیدوارم این خدمت نه چندان مقدس هر چه سریعتر تموم بشه.
فردا صبح برای بار دوم باید برای اعزام به خدمت آماده بشم.امیدوارم اینبار ضایع نشم . بدرود همه
خود ميري يا خودكشي يعني اينكه كسي خودش را به عمد يا به سهو بميراند.في الواقع عمليست كه از جانب فردي روانپريش در لحظات حساس سر مي زند.علائم ابتدايي آن افسردگي گريه و خود زني است.در برخي موارد هم خيلي ناگهاني اتفاق مي افتد.
خب اين ها براي چيست.مي گويم! ماه گذشته در شهري كه جمعيتش حد اكثر 100 هزار نفر است در عرض يك هفته 3 نفر خود ميري كرده اند.كه هر سه مورد ربطي به روابط عشقي و زناشويي داشته.اوضاع ما شبيه فيلم هاي هندي شده بود.
دو مورد خود كشي با قرص برنج كه موفق بوده و يك مورد خودكشي با مرگ موش كه ناموفق بوده است.يكي از آن دو مورد اول از دوستان من بوده.
در پي اين موارد فروش قرص برنج در اين شهر ممنوع اعلام شد.حتي در خانواده ها مخصوصا در خانواده هايي كه از داشتن جوانان كله خر رنج مي برند بردن اسم اين قرص ممنوع شد.
.............................
بمب گوگلي جديد
اصولا ديگر نبايد به اين بازي گفت بازي شب يلدا.چون حالا دير زمانيست از آن شب گذشته ايم.به هر حال به دعوت منيره جان ما هم اعترافات خود را انجام مي دهيم.
1 - اول اينكه با نهايت تاسف بايد عرض كنم كه وزن بنده 120 كيلو مي باشد.هزاران بار اقدام به رژيم گرفتن كردم كه فقط در يك بار موفق بودم كه در آن هم شكست خوردم و در حالي كه 20 كيلو كم كرده بودم 40 كيلو به وزنم اضافه شد.
2 - تنبلي مفرط من را شديدا آزار مي دهد.در حدي كه خودم را هم كلافه كرده.
3 - از حشرات به بدترين نحو نفرت دارم مخصوصا از سوسك و عنكبوت.ولي از گربه سانان و خزنده ها خوشم مي آيد.
4 - زياد اجتماعي نيستم به حدي كه كمتر در عروسي ها يا مراسم شركت مي كنم.شايد خيلي از فاميل ها مرا نشناسند.همانطور كه من آنها را نمي شناسم.
5 _ و از همه مهمتر اين كه به هيچ نوع موجود برتري اعتقاد ندارم. و نظم جهاني را به واسطه ي وجود يك فوق بشر توجيه نمي كنم.
به دليل اينكه زياد با وبلاگ هاي مختلف در ارتباط نيستم و همان اندك دوستان هم تقريبا تا به حال اين بازي را انجام داده اند كسي را دعوت نمي كنم.
فقط به صورت استثنا از عمو علي دعوت مي كنم كه اعترافات خود را انجام بدهد.البته شايد چون ايشان دچار مشكل شده اند اين دعوت را رد كنند.
بنده اصولا کم شانس هستم.
دوستان خوبم.ممنون كه در اين مدت با من و اين وبلاگ همراه بوديد.متاسفانه بايد بگم بهتون كه فردا بايد اعزام شم به خدمت نه چندان مقدس سربازي.براي همين از دوستان محترم خداحافظي مي كنم.هر وقت كه تونستم ميام و دوباره وبلاگ رو بروز مي كنم.
اين هم يك عكسي از اومدن احمدي نژاد به شهر جو گير پرور ما

پيروز و موفق باشيد بدرود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
يكي از موارد اعلام شده به عنوان تخلف روزنامه شرق:
مقاله اي حاوي تصويري ناصحيح از جمهوري اسلامي و تعرض به حضرت امام خميني
جان من اين باعث خنده شما نمي شه.شرقي ها تونستن عفت رهبر سابق رو لكه دار كنن.
حالا چجوري ديگه بماند

سالها گذشت و گویا ۴۷ هم رفت . تبریک بر تو
لطفا برای همیشه بمان
اگه جناب هوندا می فهمید که ملت باید این همه درد سر به خاطر این موتور بکشند هیچ وقت این رو اختراع نمی کرد.
این دومین نوشته من در مورد موتوره.
باز هم موتور گیری ولی اینبار با حادثه. امروز با خیالی راحت داشتیم از خیابون می گذشتیم. ( من ودوستم )
طبق معمول عصر ها چند سرباز با یه افسر گوشه خیابون ایستاده بودند تا چند موتور رو توقیف کنند و با پول جریمه اونها روزگار بگذرونن!
بر حسب اتفاق یک عدد موتور از اونجا می گذشت.دو نفر سوار موتور بودند.موتور سوار تا سرباز ها رو دید سرعتش رو بیشتر کرد و می خواست از گوشه در بره.ولی یکی از سرباز ها با نامردی کامل اون موتور سوار رو زد و چند متر جلوتر موتور به یه ماشین برخورد کرد.البته خوشبختانه برای اونها اتفاقی نیافتاد.من درجا پردیم وسط و به سرباز گفتم شما حق زدن اونها رو نداشتی.بعد چند نفر اومدند و با سرباز ها درگیر شدند.فقط فحش می دادند.
تا حالا چیزی حدود 70 نفر آدم جمع شده بودند.چند دقیقه بعد بحث بالا گرفت و یکی از سرباز ها عصابی شد و گفت تمام مردم این شهر آشغال هستند.اینجا بود که داد مردم بلند شد و نزدیک بود یک شورشی بوجود بیاد.
بعد بنده وچند نفر دیگر به یکی از درجه دارها اعلام کردیم که یکی از سرباز ها توهین قومیتی کرده و باید جریمه بشند.ایشون هم گفتند پیگیری می کنیم.
بعد چند دقیه که تعداد افراد حاضر به 100 نفر رسیده بود یک ماشین پلیس اومد و همه رو متفرق کرد.
مقصر این اتفاقات اون سرباز ها نیستند.بلکه اون کسایی هستند که به اونها همچین دستوراتی می دن.اونها باید جریمه بشن.
می گم خوب شد تو اون حادثه کسی نمرد وگرنه معلوم نبود چی می شد؟
..........................................
بعد از خوندن این نوشته در وبلاگ زیتون خودم یاد یک خاطره از دوران مدرسه ام افتادم.
البته مال خیلی قبل نیست.مال همین 5 سال پیشه.
من کلاس اول دبیرستان بودم.توی یه مدرسه غیر انتفاعی ( یک وقت فکر نکنید می خواستم پز بدم ها) تازه اول شیطونی هام بود (آخه من کلا تا سوم راهنمایی بچه مثبتی بودم و معدلم بالای 18 بود.ولی نمی دونم این مدرسه چه چیزی بود که از این سال من دیگه نه درس می خوندم نه ادب مدب حالیم بود !
خلاصه !! ما یه معلم شیمی داشتیم که خیلی خپل بود.یک روانی به تمام معنا!خیلی تیک عصبی داشت.هی با بچه ها در گیر می شد وبه اونها گیر بی خود می داد.بچه ها هم حسابی از خجالتش در می اومدن.
ما چندین بار از مدیر مدرسه تقاضا کردیم معلم ما رو عوض کنه.ولی اون به حرف ما گوش نمی کرد.
یه روز یکی از بچه های ما که خیلی هم شیطون بود سر کلاس یه صدای اضافی از خودش در آورد.این معلم هم عصبانی شد واومد یقه پسره رو گرفت وباهاش درگیر شد.آقا چشمتون روز بد نبینه پسره هم این وسط پررو بازی در آورد و معلم هم اعصابش خورد شد.بعد یک خود نویس رو برداشت و با شدت هر چه بیشتر زد به گردن پسره بدبخت.اونم افتاد زمین واز درد به خودش پیچید.
معلم هم یه دفعه هول شد وتازه فهمید چه گندی بالا آورده.بعد ما بچه ها هم به اعتراض هر 30 نفرمون بلند شدیم.
معلم هم با فریاد از ما خواست بشینیم.ولی ما گوش ندادیم.بعد معلم گفت اگر نشینید همه رو از کلاس بیرون می کنم ولی ما همچنان ایستاده بودیم.
معلم بدبخت هم وقتی دید اینجوریه دفتر ودستکش رو جمع کرد وده بدو که رفتش!
بعد ما تازه یاد این پسره افتادیم که گردنش زخمی شده بود.رفتیم پیشش ولی خب مشکلش زیاد جدی نبود.
نیم ساعت بعدش مدیر به ما خبر داد که این معلم نگون بخت استعفا داد واز این مدرسه رفت.
فکر کنم که الان آه اون معلمه یقه ی ما رو گرفته .چون من از اون سال به بعد معدلم از 12 به بالا نرفت.تازه اون پسره ای که زخمی شد هم الان سربازیه.نه اون کنکور قبول شد نه من.
الان که یاد اون موقع می افتم می گم که شاید حق با معلمه بود.شاید ما خیلی بی ادب بودیم.
شاید من خیلی سمجم یا شاید هم خیلی پر رو هستم ولی خلاصه باز هم برگشتم.نمی دونم این برگشت چندممه مطمئن هم نیستم که آخریش باشه.ولی خب اشکال نداره باز هم ادامه می دم.
دو سال ونیم پیش با وبلاگ آشنا شدم ویکی توی پرشین بلاگ باز کردم.اینجا
بعد از یه مدت به خاطر نوشته های تند سیاسی دوستان عزیز پرشین بلاگی (لعنت الله علیه ) برداشتن وبلاگ من رو مسدود کردند.
بعد یه مدت نا امیدی دوباره اومدم یه وبلاگ توی بلاگ اسپات باز کردم.اینجا
ولی نمی دونم چرا اصلا باهاش حال نمی کردم.این بار هم بی خیالش شدم.اینم گذشت.
تا اینکه تقریبا نزدیکای شهریور 84 نمی دونم این کامپیوترم چه مرگیش شد.یک دفعه خودش خاموش می شد.بردمش پیش دکتر گفت که مادربرد عزیز بنده نیم سوز شده وباید هر چه سریعتر عوض بشه.ولی من کمی سستی نشون دادم و عوضش نکردم تا اینکه چند روز بعد مادر بردم رسما سوخت وهمراهش اطلاعات هاردم رو پاک کرد.نمی دونید چه مصیبتی بر من رفت.یه مدت افسردگی گرفتم.آخه اطلاعات 4 سال کامپیوتر داریم از بین رفته بود.بعد هم دیدم که بودجه ای هم ندارم که باهاش یه مادربورد جدید بگیرم.برای همین کلا بی خیال شدم.تا اینکه همین اواخر اسفند افتادم دنبالش وبالاخره یه مادر بورد گرفتم.
الان هم یک دفعه فیل من یاد وبلاگستون کرد.یاد بچه های وبلاگی که باهاشون بودم افتادم.خیلی حس نوستالژیک قشنگیه.اومدم دوباره شروع کنم.
به این می گن باز گشت momali